![]() |
![]() |
|
|
بغض بزرگترین اعتراض است
اما اگر بشکند... دیگر اعتراض نیست التماس است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 22:36 توسط محدثه |
|
|
هرچی مهربان تر باشی بیشتر بهت ظلم می کنند
هرچی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ می گویند هرچی دلسوز تر باشی بیشتر سرت کلاه می رود هرچی قلبت را راحت تر در اختیار بگذاری راحت تر لهش می کنند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:31 توسط محدثه |
|
|
به تو نگم به کی بگم
این روزها دارم می میرم اینقدر آتیشم نزن قلبم را پس نمی گیرم دعا کنون گریه کنون سرم را بالا می گیرم همش تو فکرم که یک روز تو را دوباره ببینم خواستی بهم فکر نکنی یادت بره قرار ما تا کی می خواهی فرار کنی از بازی های روزگار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:33 توسط محدثه |
|
|
همیشه ابرها گریه می کنند
اما همه عاشق ستاره ها می شوند یادمان باشد دیدن چشمک ستاره ها گریه ی ابر ها را از یادمان نبرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 20:25 توسط محدثه |
|
|
دلم تنگ دیدنت است
داد می زند تو سینه
همش بهانه می گیرد
می خواهد تو را ببیند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:13 توسط محدثه |
|
|
می نویسم دیدار
تو اگر با من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:42 توسط محدثه |
|
|
چه فرقی می کند نظم باشد یا نثر ؟
((من دوستت دارم))
مهم نقد ادبی خوب است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:40 توسط محدثه |
|
|
توی این دنیا برای همه جا هست
پس به جای گرفتن جای دیگران
به دنبال پیدا کردن جای خودت باش
چارلی چاپلین |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:40 توسط محدثه |
|
|
شمارش معکوس داره شروع میشه
وقتی به صفر برسد باید جوابش را بدم. جوابی که همیشه ازش فرار می کردم سوالی که نمی دانم جوابش چی می تواند باشد. کاش می توانستم جوابش را ندم دنیاش به جواب من بند است کاش گفتن حقیقت برایم راحت بود کاش ................ کاش بتونم بهش بگم .................
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 15:43 توسط محدثه |
|
|
باران بهانه است آسمان دلش برای بوسیدن زمین تنگ شده است.
پاییز بهونه است برگ از درخت خسته شده است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:55 توسط محدثه |
|
|
چرا دست از سرم بر نمی داری
من یک بار گفتم برای همیشه نمی خوامت اما تو............... چرا دوباره میای چرا دوست داری داغونم کنی چرا نمی ذاری این چند ماه هم بگذرد بگذار همه چیز تمام شده فرض شود خواهشا"..................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 19:53 توسط محدثه |
|
|
اگر کمم برات آرزوهام فدات
فدای لحظه هات همه ی لحظه هام
بدون حضورت ... عیدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:41 توسط محدثه |
|
|
نداره دل دیگه طاقت نمیاره
نمی تونه واسه تو باروون بباره تو برو بذار که غنچه گل بیاره دیگه دوست نداره خودت می دونی نمی خواد که بی خودی به پاش بمونی قصه ی عشق را در گوشش بخونی دیگه دوست نداره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 20:31 توسط محدثه |
|
|
موج اگر می دانست که
ساحل دستش را نمی گیرد هیچ گاه برای رسیدن به ساحل تلاش نمی کرد ومن ............. اگر می دانستم تو این طور میروی هیچ وقت................................ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:12 توسط محدثه |
|
|
کاش ..........
کاش................ کاش............. کاش....................
کاش قلب آدم ها مثل آدم برفی سفید بود اما مثل آن سرد نبود |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 22:56 توسط محدثه |
|
|
وقتی از کسی که خیلی روش حساب باز می کردم رفتاری دیدم که اصلا" انتظارش را نداشتم خیلی جا خوردم و تازه به حرف یک نفر رسیدم که می گفت :اون منفعت طلب است.راست می گفت. اما من اون موقع نمی شنیدم که چی میگه.
حالا دیگه نه دوستش دارم و نه ازش بدم میاد. یک جور خلاء کامل چند وقت است به خودم آمپول بی حسی تزریق می کنم تا بهش فکر نکنم. به قول یک همکلاسی: برای هر کسی همان قدر ارزش قائل شو که برات ارزش قائل است. وتازه به حرف دوستی رسیدم که می گفت: آن هایی که در باران برایت می میرند وقتی آفتاب میشه همه چیز یادشون میره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 18:46 توسط محدثه |
|
|
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک
سر به دامن سیاه شب نهاده اید ای ستاره هاکز آن جهان جاودان روزنی بسوی این جهان جاودان گشاده اید رفته است و مهرش از دلم نمی رود ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست؟ ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها پس دیار عاشقان جاودان کجاست؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 21:27 توسط محدثه |
|
|
امروز وقتی بهم گفتی برای لجبازی با من ازم دل بریدی و رفتی با یکی دیگه یاد دوستم افتادم که وقتی اتفاقی مشابه این براش افتاد چه طور فکر کردم که مرگ مال همسایه است.
حالا می فهمم آن همه شعار و حرف آن همه عشق همه اش دروغ بود. پوچ بود. اصلا"نمی دانم چی شد که بهت دل بستم تمام شب و روز و فکر و ذکرم شدی.بی بهانه دوستت داشتم برای دوست داشتنم هیچ چیز ازت نخواستم فقط خواستم رهام نکنی اما تو این خواسته ی من را هم قبول نکردی.یک نفر که خیلی برام عزیزه بهم گفت:مقصر من بودم. اما اینکه من ازت خواستم رابطه ی ما پاک باشه چیز زیادی بود که تو قبول نکردی و این طور ازم انتقام می گیری؟ با تمام وجودم دوستت داشتم.هنوزم دارم.تمام نوشته هام برای تو و به خاطر عشق به تو بود اما از این به بعد دیگر نمی دانم برای کی بنویسم.نمی دانم چه قدر طول می کشه تا فراموشت کنم .اما می دانم که تا همیشه دوستت دارم . اما این را بدان که:
کار تو لجبازی نیست.انتقام است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:0 توسط محدثه |
|
|
بی تو همش زمستونه
بهار نداره سالم دوست دارم همیشه قشنگترین خیالم |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 14:35 توسط محدثه |
|
|
ای کاش می دونستی دل تخته سیاه نیست
که هر وقت آمدی اسمت را روش بنویسی و هر وقت خواستی بری اسمت را از روش پاک کنی و بری بدون اینکه اثری ازش بمونه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 18:28 توسط محدثه |
|
|
از ساعت متنفرم
از این اختراع غریب بشر که مدام جای خالی حضورت را به رخ دلتنگی های تنهاییم می کشد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 22:34 توسط محدثه |
|
|
پر و بال خود را در سایه ی مهرت بر سر من نگاه دار تا هرگاه التهاب سراپای وجودم را فرا گرفت و شراره
ی آتش و شعله های غم درونم را سوزاند به کنارم باز گردی و فانوس شب های گرفته و غمناکم شوی که سنگ صبورم تویی. آری نامم را ای دوست عزیز به قطره ی چکیده از شمع می نگارم و نشانم را به گلبرگ پژمرده ی شقایق می سپارم و تو ای دوست من نامم را بدان و نشانم را دریاب و اگر نامم به اندیشه ات نمی گنجد من برایت می گویم: نامم غریبه و شهرتم اسیر سرنوشت با دوستانی که در دوران زندگانی ام گام گذارده اند. پس ای امید شب های تاریک من بگذار شب های سرد زمستانی در کنار تو باشم. دلم می خواهد آن قدر بگویم از لحظه های تلخ جدایی تا دنیا باور کند امید من تویی وتو می روی و آتش بر جانم می زنی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:54 توسط محدثه |
|
|
گفتی بر من بتاب تا سرد و تیره نمانم
بر تو تابیدم اما تو تا کمی گرم شدی گفتی:گرمای تو آن گرمای همیشگی نیست اما من هنوز همان خورشیدم این تو بودی که در شب سیاه تا چشمانت در تاریکی به ستاره ای افتاد .خورشیدت را فراموش کردی ماه من ولی این را بدان که زندگی بدون خورشید ممکن نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:38 توسط محدثه |
|
|
من آمدنت را
دیدنت را در شب های تنهایی خود انتظار می شم گل عشق را در خود می شکنم........... و تنها............. قطره ای از باران چشمان تو آن را به ثمر خواهد رساند و اکنون................. فاصله ی من و تو تنها........ به اندازه ی یک تار موی زیبا به اندازه ی یک قطره اشک از چشمان من و توست |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 21:47 توسط محدثه |
|
|
نمی دانم چرا فراموش کردنت اینقدر سخت است.نمی دانم چه جادویی توی چشمان
سیاه تو وجود دارد که من را به سمت تو می کشاند. خیلی سخت است که تو را با تمام خاطرات یک ساله ات فراموش کنم هر روزی که می آید و هر جایی که می رم یاد تو و خاطراتمان می افتم .هزار بار به خودم گفتم که تو را دوستت ندارم اما تا بهت فکر می کنم چشمانم پر از اشک میشود. و تازه می فهمم که دارم به خودم دروغ می گویم. تو از من یک ظاهر شاد می بینی اما پشت این چهره دو تا چشم وجود دارد که پرده ی اشک آن ها را پوشانده اما چون بهت قول دادم که گریه نکنم اشک هایم سرازیر نشده خشک می شوند. نمی دانم این وضع تا کی ادامه دارد و من کی به نبودنت عادت می کنم اما این را می دانم که روحم دیگر طاقت ندارد. از این که تو را ببینم اما مجبور باشم مثل بقیه باهات سلام و احوال پرسی کنم .از دور نگات کنم و تو هم تا متوجه سنگینی نگاه من شدی یا سرت را پایین بندازی یا از جات بلند شوی و بری خسته شدم. توی این بازی هر دوی ما ضربه خوردیم اما بزرگترین ضربه را من خوردم که به خاطر تو هم سلامتی ام و هم عشقم را از دست دادم. بری اولین بار بود که من حاضر شده بودم برای دل کس دیگری تصمیم بگیرم اما تو حداقل انتظار من یعنی درک حالم را هم بر آورده نکردی اما مهم نیست من تا پای جونم سر تصمیمی که گرفتم هستم حتی اگر تو فکر کنی کار من خیانت است. دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل تو دنبال دلیلی و من پیرو دل
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 23:46 توسط محدثه |
|
|
عید یعنی چیدن سفره ی هفت سین توی اتاقک خیالم
عید یعنی عکسی از من و تو کنار هم عید یعنی دلتنگی روز افزون من عید یعنی دلم می خواست اینجا بودی عید یعنی ورق نامه ای که روی سفیدیش نوشتم((گلم عیدت مبارک)) عید یعنی بوییدن تمام یادگاری هات عید یعنی خواب تو را دیدن عید یعنی دفترچه ی خاطرات و چند نامه عید یعنی تکرار صدایت وقتی می گفتی دوستت دارم عید یعنی باز کردن چشمانم روز اول و یادآوری اینکه تو دیگر نیستی عید یعنی تحمل یک سال دیگر بدون تو عید یعنی لحظه لحظه و هر جا منتظرت بودن عید یعنی از همه عیدی گرفتن به جز تو عید یعنی دست همه را گرفتن به جز تو عید یعنی پناه بردن به طبیعت به جای آغوش تو عید یعنی دیگر تو را از دست دادم عید یعنی زندگی بدون تو عید یعنی از این به بعد مرگ هم بدون تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:13 توسط محدثه |
|
|
دستت را به من بده.فکرت را به من بده.سرت را روی شانه هایم بگذار و اجازه بده عطر نفس هایت را
میان یکدیگر تقسیم کنیم. چگونه فراموشت کنم: که از خرابه های هرزگی به قصر سفید عشق هدایتم کردی وعاشقی بی قرار و یاری با وفا برای خویش ساختی و برای اشک های او شانه هایت را ارزانی داشتی وبا صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی چگونه فراموشت کنم: که سال ها در خیالم سایه ات را می دیدم و تپش قلبت را احساس می کردم. در انتظار روزی که تو را زیبا تر و مهربان تر از همیشه در مقابل دیدگانم دریابم و دستان گرمت را دوباره به دستانم بفشارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:17 توسط محدثه |
|
|
گریه نکن عزیز من فدای برق آن چشات
چی شده باز که اشک غم جاری شده تو خنده هات من به فدای هق هقت این جوری داغونم نکن با خنده هات عاشق شدم با گریه ویرونم نکن ببین با گریه های تو دلم چه آسون می گیرد گریه را بس کن گل من دل دیگه داره می میره فدای تو با گریه هات این دل را دیوونه نکن دلم با خندت سر پاست قصرشو ویروونه نکن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 10:6 توسط محدثه |
|
|
....!
صدایم کرد به عقب بر گشتم او هم ناراحت به نظر می رسید. ....! باز هم صدایم کرد اما این بار آرام تر .کمی صبر کردم.هیچ نگفت فقط نگاه می کرد و ساکت بود. انگار خودش هم نمی دانست چه می خواهد بگوید. رویم را برگرداندم.سر تا سر جنگل بود که اطرافمان را گرفته بود. هیچ آدمی به چشم نمی آمد.چند قدم جلوتر رفتم.تصمیمم را گرفتم .قدم هایم را تند تر کردم و به سمت جلو حرکت کردم. ....! باز هم صدایم کرد .بر نگشتم .کمی که دور شدم آرام آرام در مسیری که پیش رو داشتم .راه افتادم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 20:32 توسط محدثه |
|
|
در تمام کوچه پس کوچه های پاییزی پی ات گشتم. حتی لابه لای برگ های زرد و سبز خشکیده ی
درختان جنگل.همه جا حس می کردمت.اما پیدات نمی کردم. می فهمیدمت اما.... تمام زمستان را در پاکی و سپیدی برف.در سرمای سنگین دلی بی روح کوچه های یخ زده ی محله تان اما نیافتمت. تو بودی اما تو را گم کرده بودم.در وجودم سرما بر سنگینی غم گمشدنت می افزود و دل گرفته ام حال شکستن بر وجودش نمانده بود. بهار شد.در کوچه های سرخ و سبز رزها و یاس ها پی ات گشتم.حتی صدای پایت را نیز کنار چشمه ها احساس می کردم. دوستت داشتم بیش از همیشه وپیدایت روشن تر از گذشته. وقتی که درختان مرده را دوباره زنده گردانیدی و جوجه گنجشک ها چشم به جهان زیبایت گشودند. تو را احساس می کردم با تمام وجود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:50 توسط محدثه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یک شب با تمام آرزو های قشنگم
سوار بر ستاره ای,از این دیار بی مروت به سرزمین ستاره های مهتابی سفر خواهم کرد وهنگامی باز می گردم که دستانم پر از اطلسی های رنگی و سفید و سبز باشد و تمام خوبی های شهر عشق را در سبدی از خاطره برای تو مهربانم به ارمغان می آورم و هنگامی باز می گردم که تنها تو بتوانی شعرهای نهفته در چشمانم را بخوانی و اگر چنین نشود از این سفر رویایی باز نمی گردم |
| پیوندها |
|
متروک لحظه ای کنار من باش گل های یخ زده زندگی به سبک من |
|
RSS
|